­

آن را یافتم ، ثروتمند شدیم!

کینگ کمپ ژیلت، فروشنده‌ای دوره‌گرد و مردی خیالباف بود. در حالی که رویای خلق جامعه‌ی آرمانی را در سر می‌پروراند که فقری در آن نباشد، مجبور بود برای گذران زندگی به تمام شهرها سفر کند. او همچنین آرزوی اختراع وسیله یا راهی را داشت تا به شهرت و ثروت برسد، تا آن روز هیچ‌یک از اختراعاتش، [...]

به‌نظرت هدیه مورد علاقه‌اش چیه؟

همیشه یکی از فانتزیام اینه که زنگ بزنم ۱۱۸ و اسم طرف رو بگم؛ اپراتور هم به جای شماره تلفن ثابت، هدیه‌ی مورد علاقه‌شو بهم بگه. بعد من بگم: هدیه ارزونتر... اونم گزینه‌ی بعدی رو بگه. اینجوری خیالم راحته کادویی که می‌خرم حتما خوشحالش می‌کنه!   پیشنهاد می‌کنیم  هشتگ #من_هم_یک_راه_حل_دارم! را در #همسابلاگ دنبال کنید و [...]

قهوه ، راز شنگولی گوسفندان چوپان دروغگو

چوپان دروغگو بدجور حوصله‌اش سر رفته بود. دیگر کسی دروغ‌هایش را باور نمی‌کرد تا با سرکار گذاشتنشان، کمی تفریح کند. دراز کشیده بود روی چمن‌ها و با ابروهای گره خورده به گوسفندهایی که سرحال و در حال جست‌وخیز بودند، حسودی می‌کرد. "اصلا چرا آن‌ها باید این همه شنگول باشند و من بی‌حوصله؟ یعنی گوسفند بودن [...]

و آن روز خوشبوکننده دهان ساخته شد

کلافه از قار و قور شکمش دست‌هایش را در جیبش فرو برد. حتی پولی به اندازه‌ی خرید یک قرص نان هم ته جیبش باقی نمانده بود. به اطراف نگاه کرد. همه در بازار سرگرم خرید و فروش خود بودند و کسی به مرد گرسنه‌ای که چشم به دکان نان‌فروش دوخته بود توجه نداشت. خسته و [...]

نسل آینده‌ی سوپرمارکت ها چگونه‌اند؟

خرید از سوپرمارکت بدون نیاز به پیاده شدن از ماشین آرزوی خیلی از ماهاست که برای خرید باید چند دقیقه‌ای رو صرف پیدا کردن جای پارک و پارک کردن ماشینمون کنیم. و یا شاید بهتر باشه تبلتای هوشمندی وجود داشته باشه که با انتخاب وسایل مورد نیازمون اون‌ها رو بسته‌بندی شده فوری تحویلمون بده. یا [...]

از شلوار جین هم می‌توان به طلا رسید!

سال ۱۸۵۳، مردم از برخی کشورها برای پیدا کردن طلا به کالیفرنیا می‌آمدند. همه‌ی آن‌ها یک هدف مشترک داشتند؛ پولدارشدن. لیوای استروس هم یکی از آن‌ها بود. پسر ۲۴ ساله‌ی آلمانی‌تبار که به دنبال پولدار شدن و کشف طلا رنج سفر را برخود هموار کرده بود. او برای ساخت چادر (خیمه‌گاه) در معدن طلا پارچه‌ای [...]

چگونه مرغ های خوشمزه جهان را تسخیر کردند؟

روزی نوه‌ی سرهنگ ساندرز پیش پدر بزرگش آمد و گفت: بابابزرگ این ماه برایم دوچرخه می‌خری؟ سرهنگ پیر برای شادکردن دل نوه‌ی کوچکش چاره‌ای جز موافقت نداشت. پسرک در حالی‌که از خوشحالی سر از پا نمی‌شناخت به دنبال کار خود رفت و سرهنگ ماند و یک عالمه فکر. پیش خود حساب کرد: من ماهی ۵۰۰ [...]